آن روزها که وسایل ارتباطی دیجیتالی مثل کامپیوتر و ویدئو و دی وی دی های خانگی و تلفنهای همراه و بازیهای مجازی تا این اندازه رابطه ها را به هم نزده بود و محافل خانوادگی گرمی بیشتری داشت ، محافل خانوادگی ما هم برای خودش دنیایی داشت . این محافل که در بسیاری از مناسبتهای با دلیل و بی دلیل ، حداقل چهار پنج خانواده اصلی را با زیر مجموعه اش در بر می گرفت ، اکثراً با مجلس گردانی پسر عمه بزرگترم تشکیل می شد و در آن همه گونه خلاقیت و ابتکار به کار می رفت تا از تک تک اعضای این خانواده بزرگ بهره گیری معنوی صورت گیرد .

کمترین اتفاقی که در این محافل می افتاد ، حافظ خوانی بود که به بهانه فال گرفتن و در واقع برای ساعاتی خوش بودن و خندیدن ساده و بی پیرایه به همدیگر ، زمان را از ما می گرفت و ما هر کدام می فهمیدیم که هر کس چه رازهای مگویی داشته و ما خبر نداشته ایم .
گاهی محمد ، از تک تک حاضران می خواست که چیزی بگویند ، هر چه می خواهند و دوست دارند اما حتماً بگویند . خانوم جون خدا بیامرز بخشی از یک دعای مفاتیح الجنان را از بر می خواند و دو سه دقیقه در باب فضایل و اثرات آن سخن می گفت . عمه خانوم شاید سوره کوچکی از قرآن یا آیت الکرسی را می خواند و کمی درباره آن توضیح می داد ، بابا معمولاً خاطره می گفت و به قول همه این خاطره ها را هم کاملاً سمعی و بصری و با احساس خاصی تعریف می کرد که گویی ما دقیقاً آن را با تمام جرئیات و حس تجربه کرده ایم ولو اگر مربوط به سالهایی بوده باشد که در کتم عدم تشریف داشته ایم ! من و مریم و محمد - پسر عمه - معمولاً شعری می خواندیم و معنی می کردیم . کوچکترها لطیفه و جوکی تعریف می کردند و ما سعی می کردیم ولو اگر بی مزه بود بخندیم .
اما شیرینترین و به یاد ماندنی ترین این جلسات عمومی وقتی بود که محمد ، عبارتی را از کتابی یا نویسنده ای معروف یا برای ما ناشناخته و البته بیشتر از آن بیتی را از سعدی یا مولوی یا حافظ می گفت و از همه می خواست هر چه در باره آن به نظرشان می رسد بگویند . اینجا بود که ما مجبور می شدیم فسفرهای کسب شده از ماهیهای سبزی پلویی که همان چند لحظه پیش خورده بودیم ! را بسوزانیم تا جلوی بقیه چیزی کم نیاوریم و البته نتیجه آن، قرائتهای مختلف و گاه متضاد از آن بیت یا موضوع می شد و سر آخر خود پسر عمه یا دختر عمه بهجت - اگر در مرخصی چند روزه از دانشگاه ماینز در تهران بود - نظر نهایی را می داد که تومنی هفت صنار با نظر بقیه فرق می کرد و ما از اینکه چیز دهن پر کنی یاد گرفته ایم کلی خوشحال می شدیم و تا چند روز درباره اش در خانه یا مدرسه یا دانشگاه بحث می کردیم .
هنوز جلسه ای که در آن این بیت از مثنوی بحث شده بود را فراموش نمی کنم که هیچ کس جز خود آقای صحنه گردان نتوانست حق مطلب را ادا کند :
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
سه چهار روز پیش که در حین کار در دفتر مجله ، داشتم برنامه «یک شاخه گل شماره 402 » را گوش می کردم ، این بیت حافظ را از زبان عبدالوهاب شهیدی شنیدم :
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
بیت سختی بود که معنی آن را نفهمیدم . یاد محافل پیش گفتۀ خانوادگی افتادم و همان موقع در شبکه اجتماعی ِ گوگل ریدر آن را مطرح کردم تا ببینیم از آنهمه فالوئرهای محترم و محترمه چه کسی معنی آن را می داند . چند نفر نظراتی نوشتند که بیشتر به مصراع اول و اینکه منظور از مردم چشم ،مردمک چشم است مربوط می شد که البته تا اینجای کار معلوم بود و سختی بیت ، بیشتر در مصرع دوم بود . چند نفر هم از جمله خانوم دکتر - دکتر ؟! - فاطمه ابوترابیان در چت نکاتی را مطرح کردند که خیلی به معنی کردن آن نزدیک شد ، اما هنوز هیچ کداممان قانع نشده بودیم .
امروز به سر وقت اثر ماندگار و گرانسنگ حافظ نامه رفتم و دیدم که بهاء الدین خرمشاهی چه خوب این بیت را معنی کرده و اتفاقاً یاد آور شده که این بیت ، از سخت ترین بیتهای دیوان لسان الغیب است . فرح و سروری که از فهمیدن معنی و تفسیر این بیت دست داد باعث شد که بخش مربوط به این بیت را از کل غزل گزینش و در وبلاگ بگذارم تا هم این وبلاگ کمی به حال و هوای ادبی اولیه اش برگردد و هم برای کسان دیگری هم که در اینترنت ، معنی آن را جست و جو می کنند ، متن ارزشمندی در دسترس باشد . این مطلب ، در اینجا و در حقیقت در روزنوشت قبلی همین وبلاگ قرار دارد که دوستان - بخصوص دوستان گودری شرکت کننده در بحث - می توانند به آن مراجعه کنند و از خواندن آن لذت ببرند.
پانوشت یک : این شبهای بلند زمستانی را چه خوب می توان با چنین نشستها و گعده هایی که هم ارزش افزوده معنوی و هم عاطفی و هم علمی دارد ، گرم کرد و از دنیای سرد و بیروح و فاصله انداز ِ مجازی و دیجیتال حتی تلویزیونی دور شد .
پانوشت دو : وقتی متن تفسیر استاد خرمشاهی را تایپ می کردم ، یادم آمد که امشب ، شب جمعه و شبی است که معمولاً بیشتر به یاد امام زمانمان « علیه السلام» هستیم . اگر معنی این بیت را خوانده باشید می بینید که چه خوب وصف حال ما و مولای ماست و گویی این ما هستیم که به حضرت عرض می کنیم :
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت ...
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مَردُم ِ چشم
خرقه از سر به در آورد و به شُکرانه بسوخت
از دیرباز معنای این بیت ، مجهول و معما گونه می نموده است ، و تا امروز شرح خشنود کننده و شیوایی که نشان بدهد این بیت معنای مستقیمی دارد ، نوشته نشده است . امید است در اینجا بتوان معنای سر راستی از این بیت به دست داد.
محمد دارابی ( متوفای قرن 11) نویسنده لطیفۀ غیبی - که در شرح بعضی اشعار مشکل حافظ است - در مقدمۀ اثرش اشاره به این دارد که بعضی عیب جویان بی تحقیق بر کلام حافظ ایراد می گیرند و می گویند « بعضی از سخنانش بی معنی است ، مثل آنکه : « ماجرا کم کن و باز آ ... و اگر معنی داشته باشد از قبیل معما و لُغُز خواهد بود » ( لطیفۀ غیبی ، ص 7). سپس در محل خود به شرح این بیت می پردازد ، شرحی که به هیچ وجه مستند و مستدل نیست و راه به جایی نمی برد واین بیت را همچنان در بوته بغرنجی دیرینش باقی می گذارد ( __ لطیفۀ غیبی ، صص 78 و 79).
سودی ( متوفای اوایل قرن 11) شارح معروف دیوان حافظ هم شرح مغلوط و مشوشی از این بیت به دست می دهد . در اشاره به خرقه سوختن می نویسد : «معلوم می شود از آداب و رسوم باده نوشان ِ اعجام (ایرانی) است که وقتی بین دو دوست شکر آب می شود ، یعنی کدورتی پیدا شود ، آنکه طالب صلح است ، هر کدام باشد ، پیراهن خود را در آورده و به شکرانۀ صلح ، آتش می زند » ( شرح سودی ، ج 1 ، ص 158). و محصول بیت را چنین بیان می کند : خطاب به جانان می فرماید : ماجرا را ترک کن و بیا که مردمک چشم من خرقۀ خود را از سر در آورده آتش زد ، یعنی ما دیگر صلح کردیم . از این به بعد از گذشته ها بگذر . مضی ما مضی . و من بعد با هم با صلح و صفا باشیم و به خاطر میار احوالی را که کدورت خاطر می دهد ( پیشین ، ص 159).
چنانکه ملاحظه می کنید سودی یک رسم عجیب و غریب «پیراهن سوزی» به ایرانیها نسبت می دهد که در هیچ منبعی ثبت نشده و در هیچ دوره ای از ادوار تاریخی ایران رسم نبوده است . جالب این است که سودی ، این افسانه را از خود این بیت بیرون می کشد . محصول بیت هم خود معمای مغلوطی بیش نیست.
اغلب ادبا و ادب شناسان معاصر هم در شرح این بیت لغزیده و به خطا رفته اند . شادروان سعید نفیسی دربارۀ این بیت و در خصوص خرقه سوختن می گوید: «گاهی می شد که شیخ یا مرشدی با شیخ و مرشد بزرگتر و مهمتر و محترمتر از خود رو به رو می شد . برای اینکه کاملاً فروتنی بکند و خود را در مقابل بزرگتر از خود کوچک نشان بدهد ، آن خرقه را در حضور او در آتش می انداخت و می سوخت . یعنی از مقام ارشاد و راهنمایی خود در مقابل او صرف نظر می کرد». بعد به بیتی از فخرالدین عراقی استناد کرده : بیا که با لب تو ماجرا نکرده هنوز / به جای خرقه دل و دیده در میان آمد ، و نتیجه گرفته : «اینکه حافظ فرموده است مردم چشم ، خرقه را از سر به در آورده به شکرانه سوخته است همان مطلبی است که عراقی در شعر خود آورده و خرقه از سر به در آوردن و به شکرانه سوختن مردم چشم ، اشاره به اشک ریختن چشم است . زیرا اشک سوزانی که از چشم بیرون می ریزد مانند خرقه ای است که از خود جدا کرده باشد» (در مکتب استاد ، چاپ دوم ، صص 15 تا 17).
اینکه شیخ یا مرشد کوچکتر برای احترام به بزرگتر خرقۀ خود را در آتش می زده ، افسانۀ بی پایه ای بیش نیست ؛نظیر آنچه از سودی نقل کردیم ، و دارابی هم به نوع دیگر آورده است و نقل نکردیم.
حتی ادب شناس و لغت شناس بزرگی چون علامه دهخدا هم مشکلی از مشکلات این بیت نگشوده است : «سوزاندن خرقه ظاهراً رسمی بوده صوفیان را که از فرط شوق یا به علامت شکر ،خرقۀ خود را می سوزاندند.» (لغتنامه ، یادداشت به خط مؤلف). سپس در همین فرهنگ و تحت عنوان خرقه سوختن چشم آمده است : « = تمام خشک شدن چشم ، یا کاسه خشک شدن آن یا سپیدی آن خشک شدن » ( یادداشت به خط مؤلف) سپس در پانویس چنین آمده : « مرحوم دهخدا در تتمیم این معنی می گویند شاید در زبان و زمان حافظ ،سوختن چشم کنایه از کور شدن از بسیاری ِ انتظار بوده است . چون این بیت : سرم ز دست بشد ، چشم از انتظار بسوخت / در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی . و یا این بیت : پری نهفته رخ و دیو در کرشمۀ حُسن / بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی است . لذا با این تعبیر ، معنی شعر ماجرا کم کن و باز آ این است که مرا بیش از این منتظر مگذار که مردم چشم من به شکر دیدار تو ، بر طبق عادت صوفیان ، خرقه یعنی سپیدی خود را بسوزانید ، یعنی از کثرت انتظار ، خشک و کور شد و بدین ترتیب بیت زیر : ابروی یار در نظر و خرقه سوخته / جامی به یاد گوشۀ محراب می زدم ،باید به صورت « ابروی یار در نظر ِ خرقه سوخته » خوانده شود ،یعنی بدون ِ واو و «نظر» هم به معنی «چشم» (لغتنامه).
از میان سخن شناسان و حافظ شناسان معاصر ، بحث کوتاهی که شادروان غنی ( شاید با مشورت علامه قزوینی) در این باب کرده ،تا حدی مستقیم و معنی دار است . هر چند که به تصریح خودش ، هنوز ابهامها و مجهولاتی در آن هست که باید روشن شود : « خرقه از سر به در آوردن» ، در اصطلاح صوفیان ، ترک روی و ریا کردن است ؛ و « به شکرانه سوختن » تأکید همین معنی است . یعنی به کندن خرقۀ تدلیس اکتفا نکرده ،بلکه به شکر خلاصی از قید تدلیس و تلبیس بکلی آن را سوختم . به عبارت دیگر ، مردم چشم من بکلی تقلب و روی و ریا را به دور انداخت . پس بیا و از زهد ظاهر من میندیش . با وجود این ، اختصاص ِ «مردم چشم» درست روشن نیست . باید بیشتر تحقیق شود» ( حواشی غنی ، ص 80).

نخستین عاملی که باعث شده این بیت ، بی معنی یا معما گونه انگاشته شود ، دشواری قرائت و پیچی است که در اجزا و ارکان جملات آن هست . ابتدا باید معنای این اجزا و ارکان شناخته شود : الف) ماجرا کم کن ؛ ب) نقش مردم چشم در این میان ؛ پ) خرقه از سر به در آوردن ؛ ت) خرقه [ به شکرانه ] سوختن .
الف) ماجرا : ماجرا یکی از آداب صوفیانه است که عبارت است از مراسمی که دو سالک یا دو صوفی ِ خانقاهی که بینشان کدورتی رفته است و از هم دلگیرند ، طی مراسمی ابتدا گلایۀ دوستانه و سپس آشتی کنند . ابو المفاخر یحیی باخرزی ( متوفای 736 ق) می نویسد : «ماجرا آن را گویند که اگر از درویشی خرده ای در وجود آید و بر خاطری گران آید ، بازخواست کنند تا آن غبار از دل آن برادر ِ دینی دور شود و آن به حقیقت یاریئی باشد که یکدیگر را دهند ... بازخواست کنند و صلای ماجرا گویند تا همۀ اصحاب ، جمع شوند و در ِ خانقاه را بر بندند ... و در ماجرا ، سخن راست گویند و هیچ خلاف نگویند و اندک گویند و تا ممکن است سخن را به صریح با کسی معین نگویند و استعارت گویند.» ( اوراد الاحباب ، ج2 ، صص 254 و 255 نیز ___ «در بیان ماجرا گفتن»: کتاب الانسان الکامل ، ص 125).
کمال الدین اسماعیل گوید :
ز روی لطف و کرم ماجرای من بشنو
که صوفیان را چاره ز ما جرا نبود ( دیوان ، ص 239)
در غزلیات شمس ، این تعبیر به صورت «ماجرای صفا» به کار رفته است :
از بعد ِ ماجرای صفا ، صوفیان عشق
گیرند یکدگر را چون مستیان ، کنار ( فرهنگ نوادر ، تألیف فروزانفر ، ص 561)
سعدی گوید :
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی ، اگر گنهی رفت و گر خطایی هست (کلیات ، ص 451)
حافظ خود در جاهای دیگر گوید :
- گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
- گر دلی از غمزۀ دلدار باری بُرد ، بُرد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت ، رفت
- آنکس که منع ما ز خرابات می کند
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
با توجه به آنچه نقل شد ماجرا کم کن یعنی طول و تفصیل مراسم آشتی کنان را کوتاه کن و سخت نگیر و بیا تا پس از گلایۀ دوستانه ، یا بدون آن ، عهد الفت دیرین را تجدید کنیم .
ب) نقش مردم چشم : بعضیها بیت را طوری می خوانند که خرقه متعلق به مردم چشم شود. یعنی چنین و چنان کن که مردم چشم من ، خرقه اش را از سر بیرون آورد . اما این قرائت خیلی غریب است ، و نسبت دادن خرقه به مردم چشم ، نازک اندیشی نامستندی است . و لغزشگاه اغلب مفسران همین جا بوده .ظهور معنی و عقل عرف ایجاب می کند که خرقه متعلق به شاعر باشد ، نه مردمک چشم . برای این قرائت باید مرا را از مصراع اول برداریم و بیاوریم به مصراع بعد . یعنی بگوییم ماجرا کم کن و بازگرد که مردم چشم من ، مرا ... خرقه = خرقۀ مرا از سر من ( و نه خودش) بیرون آورد و به شکرانه بسوخت . این قرائت نه فقط متضمن غرابت خرقه پوشی نیست ، بلکه کل بیت را خوانا می سازد .
در میان حافظ شناسان و شارحان این بیت ، مرحوم عبدالعلی پرتو علوی به راه درست رفته و خرقه را به حافظ نسبت داده است ، نه به مردم چشم ( عقاید و افکار خواجه ، ص 111) . رابطۀ بین دل و دیده ، دیده ای که نظرباز است و دلی که عاشق پیشه است ، در ادبیات فارسی و شعر حافظ ، سابقه و نمونۀ فراوان دارد ؛ چنانکه گوید :
- دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدۀ معشوقه باز ِ من
- سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گَرَم نه خون جگر می گرفت دامن چشم
- نخست روز که دیدم رخ تو ، دل می گفت
اگر رسد خللی ، خون من به گردن ِ چشم
- ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مُهر ، به عالم سمر شود
- سِرّ سودای تو در سینه بماندی پنهان
چشم تر دامن ، اگر فاش نکردی رازم
پس چشم و مردم چشم که کارش نظربازی و اشک ریزی و غمّازی است سلسله جنبان و کارگردان این بیت است . یعنی ماجرا کم کن و آهنگ آشتی و تجدید عهد کن و بدان که مردم چشم من در فراق تو از بس بی تابی و گریه و زاری و به اصطلاح امروز کولیگری و افشاگری کرد ، مرا رسوای خاص و عام ساخت و همۀ مردم از عارف و عامی به عاشقی و نظربازی من پی بردند و من ناگزیر شدم از خرقۀ خود که خرقۀ ریایی و دروغین بود - چرا که من واقعاً پارسا نبودم - بیرون بیایم . یعنی در واقع ، این مردم ِ چشم ِ نظرباز و اشک ِ غمّاز ِ من بود که بانی این کار خیر شد و سرانجام خرقه ای را که از سر من به در آورده بود ، به شکرانۀ رفع ریا آتش زد و اکنون من خالصتر و مخلصترم و می توانیم آشتی کنیم . زیرا آنچه مرا از تو و تو را از من دور می داشت برطرف شد .
به این بیت دیگر حافظ که با بیت مورد بحث ، متحد المضمون است و در واقع مفتاحی برای گشودن مشکل آن است ، توجه کنید :
گفتم به دلق ِ زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
پ) خرقه از سر به در آوردن : خرقه چون چاک نداشته از سر بیرون آورده می شده . عطار در یکی از رباعیاتش گوید :
ما خرقۀ رسم از سر انداخته ایم
سر را بدل خرقه ، در انداخته ایم ( مختارنامه ، ص 207)
کمال الدین اسماعیل گوید :
می پیر از سر من خرقۀ سالوس بکند
ریش بگرفته مرا با در خمار آورد ( دیوان ، ص 765)
حافظ خود چند اشارۀ روشن و رسا دارد :
- در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقۀ ما در سر گیر
- صوف بر کش ز سر و بادۀ صافی در کش
- صوفی بیا که خرقۀ سالوس بر کشیم ( یعنی از تن بلغزانیم و از سر به در آوریم )
- ساغر می بر کفم نِه تا زبر
بر کشم این دلق ازرق فام را
با وجود این ، چون در اینجا اصل این فعل یعنی خلع خرقه مطرح است ،فرق نمی کند که چگونه و به چه طریق از تن یا از سر به در آمده باشد .
ت) خرقه [به شکرانه] سوختن : کلید معنای خرقه سوختن در اشعار عطار ، بویژه در داستان شیخ صنعان است که حافظ به آن نظر خاص داشته و بارها به تصریح و تلویح به آن تلمیح کرده است . در داستان شیخ صنعان ِ عطار ، دختر ترسا از شیخ شوریده چهار درخواست دارد : 1) سجده پیش بت ؛ 2) قرآن سوختن ؛ 3) خمر خوردن ؛ 4) ترک ایمان و اسلام . شیخ این کارها را انجام می دهد و سپس :
شیخ چون در حلقۀ زُنّار شد
خرقه در آتش زد و در کار شد ( منطق الطیر ، ص 77)
همو در غزلی گوید :
- پیر ما بار دگر روی به خمّار نهاد
خط به دین برزد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقۀ دین بر سر جمع
خرقۀ سوخته در حلقۀ زُنّار نهاد ( دیوان ، ص 120)
نیز در غزلی ، احتمالاً با تلمیح به همین شیخ صنعان و دختر ترسا ،از زبان ترسا بچۀ لولی می گوید :
گر وصل مَنت باید ای پیر مرقع پوش
هم خرقه بسوزانی هم قبله بگردانی ( دیوان ، ص 659)
از این اشارات ، بالصراحه بر می آید که خرقه سوزاندن عملی است خلاف و حاکی از ترک اولای شرعی . و همانند است بامصحف سوختن در «شیخ صنعان»ِ عطار یا به می سجاده رنگین کردن در نخستین غزل حافظ . این بیت از همام اصفهانی نیز مؤید همین معنی است :
می بخور ، منبر بسوزان ، آتش اندر خرقه زن
ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن ( نقل از لغتنامه)
اما خرقه از عصر سنایی و عطار که عصر اعتلای تصوف است ، تا قرن حافظ که عهد انحطاط آن است ، تحول یافته است . خرقه در نزد سنایی و عطار ، هنوز چندان آلوده نیست . چیزی مقدس است . ناموس طریقت ،شعار سلوک و مایۀ افتخار پیران و مریدان و سالکان است . اما خرقۀ سالوس یا دلق زرق صوفیان و زاهدان معاصر حافظ ، غالباً ریایی و «مستوجب آتش» است.

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
حافظ از آنجا که ملامتی است ،خرقۀ خود را نیز ریایی و سوختنی قلمداد می کند :
- گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب ! این قلب شناسی ز که آموخته بود ؟
- درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
- بسوز این خرقۀ تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم
- مکدّر است دل ، آتش به خرقه خواهم زد
بیا بیا که که را می کند تماشایی
- من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد
- من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
آری خرقه پوشی علامت پارسایی است ،و شیخ صنعان و حافظ ، عشق و رسوایی را بر زهد و عافیت و پارسایی ترجیح می نهند . حافظ گوید :
- در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می شکند گوشۀ محراب امامت
- ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشۀ محراب می زدم
خرقه سوزی از علائم و لوازم ِ رندی است :
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سر حلقۀ رندان جهان باش
حاصل آنکه خرقه سوختن حافظ - از آنجا که خرقه اش را ریایی می شمارد - یک عمل مثبت است و شکرانه دارد ، نه مانند خرقۀ اصیل که محترم و مقدس است و سوزاندنش ترک اولی و خلاف آیین طریقت است .
حاصل و خلاصۀ معنای بیت :
شاعر خطاب به یار خود می گوید آشتی کنان را طولانی مکن و بازگرد که مانعی در کار نیست . یعنی مایۀ جدایی من از تو خرقۀ ریایی من بود که مرا به قید و تکلف می انداخت و تو را از من می رماند . چه ، تصور می کردی من خرقه پوش ِ رسمی و زهد پیشه ای هستم . اینک به همت مردمک چشم و بی تابیها و افشاگریهایش ، آن خرقۀ سالوس از سر یا از تن من به در شده است و به شکرانۀ رفع ریا و رفع حائل یا حجابی که بین ما بود ، در آتش سوخته و نابود شده است . به عبارت دیگر ،حافظ خود را با شیخ صنعان همسان می گیرد و معشوقش را با دختر ترسا . و می گوید من سالکی هستم که از راه و رسم منزلها بی خبر نیستم . حال که تو از من ترک زهد خواسته ای ، به دیده منت دارم . سرانه هم می دهم ، شکرانه هم به جای می آورم ، چه خرقۀ زهد ریای من خود سزاوار آتش است .
بهاء الدین خرمشاهی ، حافظ نامه ، بخش دوم ، ( چاپ دوم ، تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش ، آبان 1367) ، صص 179 تا 185.
پیش نوشت : این مطلب را در گوگل ریدر دیدم و یاد نکته ای افتادم که از حاج آقا مجتبی تهرانی شنیده بودم که بهترین پاسخ برای مطلب مزبور است . خواستم همان جا این خاطره را به عنوان کامنت بگذارم ، اما تصمیم گرفتم در خود وبلاگ بگذارم که مخاطبان فراگیرتری آن را ببینند.
*
خیلی سال پیش ، ناگهان متوجه شدم که رفتارهای من عوض شده است . خیلی بد رفتار شده بودم ، خیلی گناهانی که پیشتر از آنها دوری می کردم مرتکب می شدم - هم زبانی و هم غیر زبانی - و کلاً متوجه شدم از آن شخص ِ یکی دو ماه پیش ، بسیار فاصله گرفته ام . فکر می کنم آن روزها حاج آقا مجتبی جلسه نداشت ؛ رفتم مسجد جامع چهلستون که ظهرها نماز می خواند . بعد از نماز به ایشان ماجرا را گفتم .

حاج آقا پرسید : شغلت را عوض کرده ای ؟
گفتم : نه .
دیگر سؤال دوم را نپرسید . گفت : نماز اول وقتت را ترک کرده ای . برو رعایت کن ، حل می شود .
ناگهان یادم آمد کلاس های کانون زبان که همیشه ساعت یک بعد از ظهر تشکیل می شود ، به علت تغییر ساعت رسمی کشور در دو نیمسال اول و دوم ، درست مصادف شده است با اذان و نماز ظهر و عصر و من نمازم را وقتی به روزنامه می رسم ، با دو سه ساعتی تأخیر می خوانم .
*
همان طور که مسیر بازار تا روزنامه را رکاب می زدم ، به این فکر می کردم که چگونه حاجی مثل یک طبیب ، اول یک سؤال کرد و بعد بدون اینکه سؤال دیگری بکند ، درد را تشخیص داد و نسخه را پیچید .
چندین سال پیش بود . شاید هفت هشت سال پیش . با جمعی از دوستان رسانه ای و روزنامه نگار نشسته بودیم و به مناسبتی حرفی از آقای دعایی مدیر مسئول روزنامه اطلاعات پیش آمد. هر کسی چیزی گفت . یکی می گفت سعید امامی مرتب با عطا [ مهاجرانی ] جلسه دارد . یکی می گفت تمام پاورقیهای اطلاعاتی روزنامه را سعید امامی به حاجی می دهد . یکی می گفت تنها روزنامه ای که مطالب سعیدی سیرجانی را چاپ کرد ، اطلاعات بود . یکی از نوشته های مسعود بهنود و تعریف و تمجید از برخی فراماسونهای نام و نشان دار در اطلاعات صحبت می کرد . یکی به صفحه اموات این روزنامه اشاره می کرد که تنها جایی است که فسیلهای جبهه ملی و نهضت آزادی در آن می توانند عرض اندام کنند .

خلاصه هر کسی چیزی می گفت و من احساس کردم که باید در این محفلی که هر کسی از چپ و راست دارد پشت سر آقای دعایی حرفی می زند و شاید غیبتی محسوب شود ، دفاعی از آقای دعایی کنم . به همین دلیل گفتم : ولی آقای دعایی آدم خاکی و مردم داری است . من خودم بارها دیده یا شنیده ام که توی خیابان ، کسانی را که ایستاده اند - هر کسی می خواهد باشد - سوار کرده و او را به مقصدش رسانده است.
یک روحانی رسانه ای که در جمع ما بود و بزرگتر ما محسوب می شد ، با خنده معناداری ، نه گذاشت و نه برداشت و گفت :
اشکال آقای دعایی هم این است که هر کسی را سوار می کند ! بر عکس کیهان که نمی گذارد هر کسی با استفاده ابزاری از روزنامه اش به مقصدش برسد !
بی آنکه دست خودمان باشد همگی برایش دست زدیم ؛ با اینکه آنروزها دست زدن خیلی عُرف نبود !
مرتبط : تفاوت کیهان و اطلاعات از نظر دعایی
١- محافظه کارها از ترس هلاک در گِرداب ها ، در مُرداب ها فرو می روند !
٢- تبلیغات مردم را رنگ می کند ، حتی اگر سیاه و سفید باشد .
٣- بعضی ها پیش از رسیدن به « خط پایان » ، به پایان ِ خط می رسند !
۴- در عرصه زندگی ، قاعدان می سوزند و می سازند و صالحان ، می سازند و می سوزند .
۵- خیلی از کسانی که می کوشند غلط های املایی نداشته باشند ، غلط های انشایی دارند !
۶- گزینش و انتخاب ، نوعی دیکتاتوری است ، حتی انتخاب ِ دموکراسی !
٧- غم های کوجگ و شادی های بزرگ ، هر دو حقیرند .
٨- اگر غروب پاییز نبود ، صبح بهار نمی توانست زیبایی خود را به رخ بکشد .
٩- کاش معتقدان به نسبیت ، به نسبیت ِ تئوری خود نیز ایمان داشتند !
١٠- بعضی ها فقط به این دلیل به مبارزه ادامه می دهند که اپورتونیست شناخته نشوند !
***
پانوشت : این عبارات حکیمانه ! را با همین عنوان ِ « به عبارت دیگر ...» ، دیشب در مرور کارهای چاپ شده ام در سالهای دور پیدا کردم . این ده عبارت ، ابتدا در هفته نامه « صبح » به مدیر مسئولی آقای مهدی نصیری چاپ شد و مدتی بعد در صفحه ادب و هنر کیهان در پنجشنبه ٢۶ مرداد ١٣٧۴ .
هر کدام از اینها ناظر به ماجرایی است ، مثلاً عبارت رنگ کردن را آنموقع در آغاز تبلیغات فراگیر بیلبوردی شهرداری تهران در زمان غلامحسین کرباسچی به کار می بردند با عبارتی شبیه به اینکه تبلیغات تأثیر زیادی می گذارد حتی اگر سیاه و سفید باشد . یا تئوری نسبیت ، مربوط به بحثهایی است که آنموقع عبدالکریم سروش درباب تئوری نسبیت اندیشه ها و اینکه فهم از دین ، نسبی است و ... مطرح می کرد .
در پی صدور حکم دستگاه قضایی علیه « کاوه اشتهاردی » روزنامه نگار و خبرنگار پر سابقه مطبوعات و مدیر مسئول روزنامه ایران ، همان طور که انتظار می رفت ، وبلاگ نویسان و فعالان حزب اللهی عرصه مجازی بسرعت واکنش نشان دادند و این اقدام دستگاه قضایی را محکوم کردند .
اما نکته پر رنگی که در نوشته های دوستان به چشم می خورد و بیشتر بار عاطفی خوبی دارد تا منطقی ، این است که اکثر قریب به اتفاق آنان به « فرزند شهید » بودن کاوه اشاره کرده اند و تلویحاً اینکه آیا قوه قضاییه می داند که کاوه اشتهاردی فرزند شهید « بهرام اشتهاردی » است ؟
من به شخصه برای کاوه برای فرزند شهید بودنش احترام زیادی قائلم اما نکته ای که نباید دوستان فراموش کنند این است که این حکم شگفت انگیز ، به این دلیل محکوم نیست که علیه یک « فرزند شهید » صادر شده است ؛ حتی اگر کاوه فرزند شهید هم نبود و این حکم علیه او صادر می شد ما وظیفه داشتیم از او حمایت کنیم و دستگاه قضایی را به خاطر این بی عدالتی به چالش بکشیم .

کدام بی عدالتی ؟
همین که ١۴ عضور هیئت منصفه مطبوعات بر اساس قانون ، رأی به برائت مدیر مسئول روزنامه ایران داده اند و قوه قضاییه بر خلاف رویه همیشگی خود که مدیران مسئول روزنامه ها و نشریات اصلاح طلب را با همین شیوه و پس از رأی هیئت منصفه مطبوعات ، تبرئه می کرد یا در مجازاتشان تخفیف قائل می شد ، به این رأی وقعی ننهاد و یک افسر جوان جنگ نرم را که در فتنه نفسگیر سال گذشته در روشنگری و دفاع از جبهه حق و عدالت و نظام و ولایت فقیه شب و روز نمی شناخت را با شکایت آقا زاده فتنه گری که به خاطر جرائم بیشماری که به آن متهم است جرئت برگشتن به ایران اسلامی را ندارد ، محاکمه کرده است . آن هم به چه جرمی ؟
به جرم انتشار « بیانیه مشترک ٢٢٠ تشکل دانشجویی برای محاکمه مهدی هاشمی رفسنجانی » . یعنی حتی این اتهام به شیوه سرمقاله که موضع رسمی روزنامه تلقی می شود هم نبوده است و جرم کاوه فقط این بوده است که بیانیه این دانشجویان و فرزندان هوشیار ملت ایران را منتشر کرده است !

البته این اتفاق ناگوار - بی توجهی قوه قضاییه به رأی هیئت منصفه مطبوعات در تبرئه متهم - یک بار دیگر هم اتفاق افتاد و آن زمانی بود که مدیر عامل خبرگزاری جمهوری اسلامی ( ایرنا ) را به اتهام یادداشتی که در سایت این خبرگزاری منتشر شده بود و قوه قضاییه به این استنباط رسیده بود که شخص مورد اشاره ای که در آن مقاله از آن نامی برده نشده اما به میر حسین موسوی در عصر انتخابات تبریک گفته است برادر رئیس قوه قضاییه یعنی دکتر لاریجانی رئیس مجلس شوراست و به همین دلیل کار به دادگاه مطبوعات کشید و آن بار هم اکثر اعضا رأی به برائت محمد جعفر بهداد مدیر عامل وقت ایرنا دادند اما برای اولین بار ، قوه قضاییه ای که ریاست آن را برادر رئیس مجلس شورا به عهده دارد ، به آن رأی و شیوه پیش بینی شده قانونی وقعی ننهاد و کار به محکومیت و حکم زندان برای بهداد کشید .
پس تا اینجا دو بار این اتفاق افتاده و قوه قضاییه یک بار در دفاع از برادر رئیس قوه و یک بار هم در دفاع از فرزند آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی ، دو تن از فرزندان و مجاهدان عرصه مبارزه با فتنه در روزنامه ها و سایتها و خبرگزاریها را به زندان و شلاق محکوم کرده است.
بنابر این ، برادران و خواهران ! چیزی که باید مورد اعتراض ما باشد این رویه و این شیوه غیر عادی و تعجب بر انگیز است نه اینکه چرا یک فرزند شهید به زندان و شلاق محکوم شده است .
پانوشت اول : در کنار این اتفاقات عجیب و غریب در دستگاه قضایی ، سکوت مطلق برخی از وبلاگ نویسان متدین و دلسوز برایم خیلی عجیب است !
پانوشت دوم : از نظر حقوقی متوجه نشدم وقتی مهدی هاشمی رفسنجانی شکایت کرده است ، ذکر « مدعی العموم » به عنوان شاکی ! چه معنی دارد ؟ اگر دوستان حقوقدان نظری در این باره بگذارند ممنون می شوم .
مرتبط :
- متن رأی دادگاه شکایت مهدی هاشمی رفسنجانی از مدیر مسئول روزنامه ایران
-استعفای فضائلی به دلیل بی توجهی قاضی به رأی هیئت منصفه مطبوعات
- شاکی فراری ! - حسین شریعتمداری
- کاوه اشتهاردی را شلاق بزنید ! - مجید بذر افکن
-لطفاً به کاوه شلاق نزنید - حسین قدیانی
- بر عهده می گیرم ... محاکمه کنید !!
- مهدی هاشمی فرزند شهید اشتهاردی را به شلاق و زندان محکوم کرد
- استقلال از عدالت - یادداشتهای یک پا برهنه
- نفسهای آخر عدالت - اندیشه روشن
- روزنامه ایران به نمایندگی از حامیان انقلاب محاکمه شد - داداشی وب
- محکومیت مدیر مسئول روزنامه ایران به حبس و شلاق - بی بی سی پرشین
- واکنش کاوه اشتهاردی به حمایت مشارکتی ها از وی و +
- متأسفانه عادتم اشتباه نکرده بود ! - پی نوشت
- واکنش وزیر ارشاد به حکم محکومیت کاوه اشتهاردی
- ویرانه قضا با حقوق و مزایای عالی استخدام می کند !
- چهار اتحادیه بزرگ دانشجویی : مسئولان قضا باید برای این حکم پاسخگو باشند
- کدام عدالت ؟ - هبوط
و :
- جنجال برای محاکمه روزنامه دولت و چند نکته ! - دکتر محمد صادق کوشکی
الف - از رادیو تماس گرفتند و برای برنامه ای که می خواستند به طور زنده به مناسبت سالگرد حماسه نهم دی به روی آنتن ببرند ، دعوتم کردند . از آنجا که این روزها مشغول آماده کردن مجله هستم و سرم شلوغ است ، عذر خواستم ؛ اصرار کردند . گفتم : حرفی نیست می آیم ولی نمی توانم درباره نه دی حرف بزنم اما درباره مهمترین شعارهای مردم در این روز چیزی نگویم . تماس گیرنده گفت : چه شعاری ؟ گفتم : شعارهای پر شماری که مردم علیه « رفسنجانیسم » و « خاندان هاشمی رفسنجانی » می گفتند و بر سر دست گرفته بودند . با لحنی که خجالت را می شد از آن براحتی استنباط کرد ، گفت : نمی خواهند در این باره سخنی گفته بشود . گفتم : من هم نمی توانم محور اصلی این حماسه تاریخی را کنار بگذارم و به نکات فرعی بپردازم . اصرار کرد . گفتم به جای من فلانی و بهمانی را ( اسم بردم ) دعوت کنید که بسیار مناسبتر هستند . با خجالتی بیشتر گفت : آخه ، آنها هم گفتند نمی توانند درباره همین افراد حرفی نزنند ! دیدم چه جالب ؛ همه، محور اصلی این راهپیمایی مردمی را می دانند و همه هم می خواهند در همین باره حرف بزنند و هیچ کس هم حق ندارد در این باره سخنی بگوید !

ب - فکر می کنم همان ایام هم نوشته باشم که اهمیت این بزرگترین و خودجوش ترین تظاهرات سه دهه اخیر ، نه در تراکتها و پارچه نوشته هایی بود که علیه خاتمی و موسوی و کروبی در دستهای مردم بود و شعارهایی که مردم علیه این سه می دادند ، که این شعارها و این نوشته های عمدتاً دست نویس ، در برابر حجم شعارها و نوشته ها و تراکتهای مردم علیه « رفسنجانیسم » و اشرافیت مستبد حاکم در این سالها ، کم شمار بود ؛ به گواهی تصاویر و فیلمهایی که از این حادثه باقی مانده و از تیغ فیلتر رهیده است و حتی در میان سانسوری که در بازنشر این تصاویر وجود دارد ، باز هم بدون نیاز به زیرکی خاصی براحتی می توان جاهای خالی یا شطرنجی شده را با اسامی خاص مشهوری پر کرد .

ج - نهم دی ، بیش از آنکه خروشی علیه شکست خوردگان مدعیان تقلب در انتخابات باشد ، خیزش سراسری مردم علیه کس یا کسانی بود که سالها نمی توانستند براحتی و به آزادی آن روز ، علیه او یا آنها شعار بدهند . در خاطره ای که از « اولین فریاد شبانه الله اکبر » نوشتم به نمونه ای از همین افراد که بغض فرو خورده سالیان را داشته اند اشاره کرده ام . در حقیقت ، نهم دی به نوعی قویترین دفاعیه و حمایت خودجوش ملت بزرگ ایران - اعم از مسلمان و غیر مسلمان - از « ولی فقیه » و « اصل ولایت فقیه » بود در مقابل کسان کوچکی که فکر می کردند طمع کردن به این جایگاه و برنامه ریزی کردن برای رسیدن به آن کار ساده ای برای آنان است .
در میان این افراد ، چه بسیار کسانی که حتی به نامزد های دیگری بجز رئیس جمهور منتخب دکتر محمود احمدی نژاد رأی داده بودند ، اما وقتی پای ولی فقیه و « آقا » پیش آمد ، خود را به سیل خروشان مردم انداختند و همراهی خود را با آنان نشان دادند .

حماسه تاریخی نه دی درسهای بزرگی برای همیشه و برای آنها که می خواستند یا می خواهند عبرت بگیرند داشت :
١- مهمترین نکته همین بود که مردم از هر چه بگذرند ، از حمایت خود از ولی فقیه و آقا نمی گذرند .
٢- این راهپیمایی نشان داد که آنها که می پندارند یا می کوشند این گونه القا کنند که حزب اللهی ها و طرفداران ولایت فقیه در ایران خیلی که باشند سه تا پنج میلیون نفرند ، تا چه اندازه احمق تشریف دارند .
٣- در این راهپیمایی - حداقل در تهران و از شهرستانهایی که من خبر دارم - هیچ عکس و تصویر و شعاری در حمایت از رئیس جمهور منتخب دکتر احمدی نژاد نبود . نه اینکه این خیل عظیم او را دوست نداشته باشند ، بلکه در این خروش بیسابقه ، مردم فارغ از راهپیماییهای بزرگ حمایتی قبلی از رئیس جمهور ، حرف دیگری داشتند که در تصاویر و شعارها مشهود بود و خلاصه آن و محور آن همان ، بیعت محکم مجددی با رهبر عزیز انقلاب بود و بس . البته تصادفاً خود ِ آقای رئیس جمهور هم در این راهپیمایی بزرگ شرکت نکرده بود و تصادفاً مردم هم نپرسیدند چرا ایشان در این راهپیمایی مردمی شرکت نکرد .

۴ - این راهپیمایی ، بدون اینکه نیازی به تصمیم گیری یا تحرّک نهادهایی چون مجلس خبرگان رهبری باشد ، تکلیف کسانی که به صندلیهای بزرگتر چشم دوخته بودند ، مشخص کرد و اتفاقاً در نوع و شیوه موضعگیریهایشان پس از این رخداد مهم ، تأثیر گذاشت و فهمیدند که خدا روزیشان را جای دیگری حواله کرده است .
۵ - عظمت خیره کننده این حماسه ، باعث شد که مخالفان و معاندان هم ، در منحصر به فرد ترین هذیان گویی ، به تاریخی ترین و مضحکترین توهین به مردم ایران بپردازند و مدعی شوند که تمام این مردم به خاطر «ساندیس » ، این راهپیمایی چندین میلیونی را خلق کرده اند ! خوب ، مردم هم که ابتذال بیش از اندازه این « توهین » را ، به عنوان آخرین و خنده دارترین جوک و شوخی سال پسندیده بودند ، از این « اتهام » استقبال شایانی کردند و بدین ترتیب « ساندیس » هم به فرهنگ لغات پر بسامد ِ مربوط به واژه های سیاسی انقلاب اضافه شد و مورد استقبال قرار گرفت !

۶ - خیلی از خواص و مسئولان نظام و آنها که از لحاظ فکری و مذهبی در میان مردم مرجعیت دارند ، در حوادث پیش آمده تلخ و شیرین پس از انتخابات ترجیح دادند به جای موضعگیری علیه اصحاب فتنه ، به توجیه یا تطهیر آنان بپردازند یا درباره آنان سکوت کنند . مردم در همه صحنه ها بخصوص در این صحنه به یاد ماندنی نشان دادند که از خواص و گروههای مرجع ، جلوترند و بهتر از آنها می فهمند و تحلیل می کنند.
٧- از پیامدهای شیرین این راهپیمایی و موضعگیریهای بعدی برخی از اشراف زادگان و آقا زادگان و منسوبان به شهیدان و ... یکی هم این بود که از این پس، مردم رسماً و عملاً فاتحه « ولیعهد پروری » و « شهبانو گرایی » را که رسوباتش هنوز در دل و ذهن برخی باقی مانده بود ، خواندند و دیگر کسی به اعتبار فرزند ( دختر یا پسر ) یا همسر فلان آقا بودن ، به دنبال ارج و قربی بین توده مردم نمی گردد.

٨- مردم نشان دادند به فرمایش امام خمینی ، « با کسی عقد اخوت نبسته اند» و با هر کسی تا آنجا همراه هستند که او با رهبر و ولی فقیه همراه است و اگر کسی با رهبر عزیز همراه باشد ، با او « هم » هستند :
مرا عهدی است با جانان ، که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را ، چو جان ِ خویشتن دارم
***
پ . ن : یک بار دیگر عکسهای خودم را از آن واقعه تاریخی آپلود کرده و در بین مطالب همین روزنوشت گذاشته ام و بقیه را در اینجاها + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + تا اگر فیلتر نشد ، این بخش سانسور شده عکسها برای آیندگانی که می خواهند تصویر درستی از این حماسه داشته باشند ، در تاریخ بماند .
مرتبط :
- شعارها و تصاویری که صدا و سیما پخش نکرد
- تصاویر اختصاصی مشرق از حماسه نه دی 1388
دیروز داشتم کیهان فرهنگی مجلد شده سال ٧١ را ورق می زدم تا مطلبی را که دنبالش می گشتم پیدا کنم . در شماره مربوط به ویژه نامه دهه فجر یعنی شماره یازدهم سال نهم ، گزیده ای از نظرات رهبر عزیز انقلاب را درباره موضوعات هنری چاپ کرده بودند از جمله شعر و موسیقی و قصه و تئاتر و سینما و خود ِ هنر .
لذت بردم وقتی نظریات ایشان را درباره موسیقی می دیدم و می دیدم فاصله آن با برخی دیدگاههایی که آن را از اساس حرام معرفی می کنند چقدر است ؛ دیدگاههایی که تصادفاً همین روزها زیاد مطرح می شود . این سه برش از نظرات آقا را در اینجا می آورم :
* ... غنا که در شرع اسلام حرام است ، اشاره به شکل ندارد ؛ بلکه اشاره به محتوا می کند . اصلاً وقتی می خواهید دنبال غنا بگردید ، آن آهنگ را از لحاظ شکل مطالعه نکنید تا بگویید حرام است یا حلال است ؛ بلکه آهنگ را به لحاظ محتوا مطالعه کنید . یعنی غنا یک امر محتوایی است ، نه یک امر قالبی .( در دیدار اعضای واحد فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی - ٢۶/١١/١٣۶٠).
*... آن چیزی که در اسلام حرام است ، غناست نه موسیقی . موسیقی هر آهنگ و صدایی است که از حنجره یا از وسیله ای ، به یک شکل حسابشده بیرون می آید . اما آن چیزی که حرام است ، نوع خاصی از موسیقی است که غنا باشد .
علت اینکه نظرات [ در باب موسیقی ] ، مختلف است این است که در مورد غنا ، ما آیات و روایات صریحی که مشخص کند غنا چگونه چیزی است نداریم ؛ لذا استنباط فقهی از غنا متفاوت است .
غنا آن چیزی است که مخصوص مجالس لهو باشد . ( صحبت پس از اجرای برنامه سرود خوانی در استانداری شیراز - ٧/٩/١٣۶۶).
* آنچه مطرح است ، این است که از قول امام [ خمینی ] نقل شد : ایشان در مورد بعضی از آهنگهایی که حتی با ساز همراه بود فرمودند این مقدار اشکالی ندارد ... چنین استنباط کردیم که نظر امام بر این است که : ساز به طور مطلق حرام نیست و ترانه هم همین طور . یعنی ترانه ای که محتوای درستی دارد و با یک ساز ملایمی همراه است ، این اشکالی ندارد . اما اگر یک ساز جلفی بود و محتوای نادرستی هم داشت ، هر کدامش موجب حرمت می شود ( در دیدار اعضای واحد فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی - ٢۶/١١/١٣۶٠).
مرتبط :
- متن کامل اظهارات رهبر انقلاب در دیدار دست اندر کاران موسیقی صدا و سیما .
- پاسخهای رهبر انقلاب به استفتائات درباره موسیقی ، غنا و شنیدن صدای زن .

پانوشت کمی تا قسمتی مرتبط : هر سال پنجم دی ماه که می شود و خاطره زلزله بم که روی روحت آوار می شود ، فقط یک دلخوشی می ماند و آن هم شنیدن صدای سحر انگیز « ایرج بسطامی » است که در غبار تنگ نظریها و حسادتهای برخی اساتید موسیقی گم شده بود و حالا هم صدا و سیما لطف می کند سالی حداقل همین یک روز ، ترانه « گلپونه ها »ی او را می گذارد : من مانده ام تنهای تنها ، من مانده ام تنها ، میان سیل غم ها ...
* همین روزنوشت در سایتهای : شیعه آنلاین ، مشرق نیوز ، الف ، خبرنامه دانشجویان ایران ، آژانس خبری روز ( دینا ) ، جلوه ها ، عمّار نامه ، فرهنگ نیوز ، رهوا ، کلوب دات کام ، پارسینه ، اصولگرا ، پارسا پرس ، گل نرگس ، وطن ، ادیان نیوز ، کلاغ پرس ، فاش نیوز و گرداب .
هتل قصر الدخیل - روز - داخلی :
جوان ٣٩ساله ای ، دستهایش را روی صفحه کلید گذاشته و هر چند دقیقه یک بار چیزی تایپ می کند و بعد آن را کم و زیاد می کند . دو لیوان قهوه ای رنگ مقوایی کنار دستش هست که در یکی چای تازه دمی است که هنوز از آن بخار بلند می شود و دیگر لیوانی که پر از پوست پرتقال شده است .
تایپش تمام شده است :
- حامد جان ! بیا ببین خوب شد ؟
حامد می آید پشت مونیتور و سری تکان می دهد : همه چیزش خوب است اما بهتر است از رنگهای تیره استفاده کنی که نوشته را بهتر نشان می دهد و نشانه وزانت وبلاگ هم هست .
رنگ را از روشن به سورمه ای تغییر می دهند .
صدای اذان بلند می شود . بچه ها می روند وضو بگیرند . دستی پنجره اطاق را باز می کند . پنجره که باز می شود ، دوربین از روی قبرستان بقیع و کبوترهای پُر شمار آن می گذرد و زوم می کند روی یک گنبد سبز رنگ زیبا .
مؤذن با همان لهجه عربی حجازی ادامه می دهد : اشهد ان محمد رسول الله ...
پ . ن : از سه شنبه پنجم دی ماه سال 1385 که اولین روزنوشت آب و آتش را در جوار حرم مطهر حضرت رسول «ص» در مدینه منوره نوشتم تا امروز که سیصد و سی و ششمین روزنوشت آن را در تهران می نویسم ، درست چهار سال گذشت . در این مدت ، با احتساب روزهایی که پرشین بلاگ اشکال داشته است نزدیک به 200 هزار بار از این وبلاگ بازدید به عمل آمده است .
بی انصافی است از کسانی که در این مسیر ، یاریم کردند ، اشکالاتم را گرفتند ، راههای بهتری برای تأثیری گذاری بیشتر نشانم دادند و بخصوص دوستانی که در پایگاههای اطلاع رسانی بخصوص در رجا نیوز و جهان نیوز و فردا نیوز و مشرق و ... با قرار دادن برخی از روزنوشتهای من در پیوندهای سایتهای خود و یا بازنشر مطالب آن ، به بیشتر دیده و خوانده شدن آن کمک کردند ، تشکر و سپاسگزاری نکنم .
اما ، دوست دارم اینجا یک بار دیگر به مصداق « اَحَبُّ اِخوانی ، مَن اَهدی اِلَیَّ عُیُوبی » و نیز از باب « متکلم را تا کسی عیب نگیرد ، سخنش صلاح نپذیرد» از همه دوستان و مخاطبان - موافقان و مخالفان - آب و آتش ،تقاضا کنم هر نظر و تذکری درباره خود ِ این وبلاگ و نوشته های آن و خط سیر آن دارند ، چه به صورت خصوصی و چه عمومی ، به صورت ایمیل یا کامنت ، اعلام کنند تا ان شاء الله سال پنجم این وبلاگ را با توجه به آنها آغاز کنم و ادامه دهم . از همین لحظه منتظر این نظرات و این هدایا می مانم .
خیلی - واقعاً خیلی - افسوس می خورم که به دلیل برخی عناصر هتاک و فحاش ، چند ماهی است علی رغم میل خودم و شیوه سالهای قبل این وبلاگ ، مجبور شده ام بخش نظرات را منوط به تأیید مدیر کنم ؛ افسوس !




